فهم!
به من بگو نگو ،
نمیگویم ،
اما نگو نفهم ،
كه من نمی توانم نفهمم ٬
من می فهمم
*علی شریعتی*
بهرام رفیعی

شکوفه های درخت سیب
کلاغ داده اند
و من
به جای سیب سرخ
کلاغ سیاهی را پر نکنده می خورم.
شیرین نیست
اما،
از درخت سیب چیدمش.
بعد از اینهمه مدت اولین بار بود که وقتی باهات صحبت کردم
آرامش که نگرفتم هیچ، پر از تلخی شدم…
زمستون که نیست..! پس چرا تو سردی ؟! من چرا یخ زده ام؟!!
![]()
مي توانم " هر گونه كه بخواهم باشم " را انتخاب كنم .
آزادم كه برگزينم ؛
اما نه فرا تر از ديواره هاي انسان بودن .
آنجا كه مرا مي خواهند به حيواني قدرتمند مبدل كنند مي خواهم آدم كه نه
انسان باشم .
و گاهي چه زيباست فهم عميق فرديت .
بي نهايت را طي كنم و تك شوم .
و يك بيشترين عدد ممكن است.
مي خواهم در زير نور برق ، صداي رعد و بارش سيل آسا
دعاي باران بخوانم .
« باید باور کنیم
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!
دیرآمدن!»
آنسوی پنجره، سه پرنده کوچک، چارلز بوکوفسکی
تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.
حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.
شمس لنگرودی
=آره!
-چِشه؟؟!
-چه روزیه؟
=چه میدونم..
-یه کم فکر کن خب..
=حتما روز خودته..روزِ جهانیِ کودک..
-اَه..بی مزه نشو..جدی میگم..
=ای بابا..خب منم جدیم..اصن می دونی چیه؟؟نمی خوام بدونم چه روزیه..
-خب حالا..چرا قهر میکنی؟
=گیر دادی دیگه..
-باشه بابا خودم میگم..
=می شنوم..
-امروز تولدمه..
=چی؟تولدت؟؟!
-آره..عجیبه؟؟
=نه فقط یکم جا خوردم..
-جا خوردی؟چرا؟
=آره..چه زود یه سال گذشت..
-عمرِ دیگه..میگذره..نمیخوای تبریک بگی بهم؟؟!یه ساله شدمااا..
=چرا..تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک وبلاگ جوونم..
*انگار دیروز بود که این وبلاگو ساختم..اما امروز که نگاه میکنم میبینم یه سال گذشته!!
یه سال از عمر وبلاگم..یه سال از روزام..یه سال از زندگی..
از تمامِ چیزایی که دورو ورمونِ یه سال گذشت..
...
تولـــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــارک چتــــــــــــــر شکســــــــــــتـــــه..

از نسیم می ترسانند٬
خون می سوزانم و شعله می کشم..
می مانم!
× حسیــــــــن منزوی×
*امشب تصمیم گرفتم دوباره یه تغییر اساسی به این چتر شکسته بدم..
این قالب تیره ترِِ..بیشتر دوسش دارم..
یه چیزی:هر کی از این تحول خوشش نیاد خودش می دونه..البته من خیلی انتقاد پذیرم ولی خوب سلیقم زیاد بد نیست..
جدا از این تا ساعت پنج صبح گیرش بودم..خلاصه حواستون باشه اگه انتقاد می کنیدا..![]()
همین!!!